Sponsorlu bağlantılar

short_story

: 35 از روی همه رد میشد، بی رحم بود، رفت، بی رحم تر آمد... حالا همه چیز تغییر کرده، برف نایاب شده، زمستان در حال آب شدن است، انسانیت کم یاب تر شده، بیشتر از هر زمانی توجه ها به خویشتن معطوف شده... گوشی و سلفی نان شب شده... همه چیز مثل گذشته است، همه چیز تغیییر کرده... دوم بهمن ماه نود و شش | در تاکسی|پیش به سوی خانه #عکس * #متن #سجادسلیمی #طراح_گرافیک #تهران #ایران #ماشین_کلاسیک #داستانک ##عکس #عکاسی ##car #iran #tehran #design #short_story #black_&_white
majid nasrabadi : writer
@nasrabadi.majid
: 100 قدردانی و اهدا لوح سپاس از زحمات داوران سومین جشنواره داستان کوتاه سیمرغ/ داوران: خانم فرحناز علیزاده و آقای میبد بابایی/ بیست و هشت دیماه نودوشش/ #سومین_جشنواره_داستان_کوتاه_سیمرغ #short_story
داستان کوتاه برای همه
@minimal4all
: 432 ... خواب دیدم خانواده‌ام یک‌به‌یک پیش چشمانم غرق می‌شوند و از من کاری ساخته نیست، چشم که باز کردم همان‌ها را دیدم که بر کنار کشتی‌ام گل پرتاب می‌کنند و اشک می‌ریزند، هنوز نمی‌دانم این خواب است یا آن! . . . «وقتی همه خوابیم» حسن علیزاده تقدیم به شهدای #نفتکش_سانچی موسیقی فیلمِ #papillon از #Jerry_Goldsmith ... #داستان #داستانک #مینیمال #داستان_کوتاه #fiction #dastan #dastanak #minimal #shortstory #short_story #minimal4all #minimalforall #hassanalizadeh
Global Dreamer🌍
@nilreadsbooks
: 45 🌕🌖🌗🌑 First one finished after the exams. A collection of short stories by Didier Van Cauwelaert, one of the most famous French writers, named “Attirances”. It was probebly one of the most facinating collection I have ever read. Mysterious, thrilling, entertaining and straight to the point. In all these stories a crime happened and it’s up to reader to find it out during each of these 3 stories. I would totally recommend it to anyone who is looking for a little excitement. ✨💫🌜 اين مجموعه داستان شگفت زده ام كرد. اين اولين جمله ايه كه ميخوام كتاب رو باهاش معرفي كنم. من معمولا داستان كوتاه نميخونم چون بنظرم خيلي سخته كه يك ايده ي كامل رو توي يه پلات جمع و جور و صفحات و جملات كم توضيح بدي و خيليهايي كه داستان كوتاه مي نويسند هم توي اين كار افتضاحند، اما ديديه ون كولارت توي اين كار درست به اندازه ي اريك امانوئل اشميت و شايد هم بيشتر مهارت داره. داستان ها مرموز، پرهيجان و درست مثل اسم كتاب پر كشش بودن. كتاب مجموع سه داستان كوتاهه(آخري بلندتر از دوتاي اوليه) و توي هر سه تاي اين داستان ها يه جنايتي قبلا اتفاق افتاده يا در شرف وقوعه. اضافه گويي نميكنه و به هيچ عنوان حوصله سربر نيست. بعضي از جاهاش با ديدن يك فيلم يا سريال جنايي برابري ميكنه. به شخصه داستان سومش رو"بانوي خانه" جمله به جمله بلعيدم. قطعا پيشنهادش ميكنم چون برام تجربه ي جديدي بود. فرانسوي هاي دوست داشتني...توي تك تك ابعاد هنري حرفي براي گفتن دارند. . پشت كتاب: دانشجوي دختري موضوع پان نامه اش را به نويسنده اي اختصاص مي دهد و با جذب او و وادار كردنش به نوشتن، آرامش زندگي اش را به هم مي ريزد؛نقاشي اقرار مي كند چند دختر جوان شيفته ي نقاشي هايش شده اند و او با قلم مويش،از فاصله ي دور، آن هارا به قتل رسانده است؛ خانه ي متروك و فريبنده اي مردها را به سمت خود مي ماند و تا حد جنون افسونشان مي كند... آيا بايد مقابل كشش مقاومت كرد؟آيا دليل تسليم شدن،فرار از خود است يا پيدا كردن دوباره ي خود؟ در اين كتاب، ماجراي سه هوس مرگبار با رازي به هم پيوند خورده اند و استعداد يكي از بزرگترين نويسندگان فرانسه را به اوج خود رسانده اند. ✨ #Short_Story #French #Attirances #didier_van_cauwelaert
Sponsorlu bağlantılar
Omid Esmaeili
@omidesmaeiliofficial
: 166 قسمتی از داستان پاشنه بلند از مجموعه داستان وقت مکاشفه #امید #اسماعیلی #امیداسماعیلی #امید_اسماعیلی #داستان #وقت_مکاشفه #مکاشفه #پاشنه #پاشنه_بلند #وطن #نماداستان #کتاب #داستان_کوتاه #ادبیات_معاصر_ایران #داستان_کوتاه_ایرانی #omid #omidesmaeili #book #story #country #short_story #library #iran #books
Sepideh Etminan
@sepideh.etminan
: 9 #داستان,#داستان_كوتاه،#short_story ,#story #من_و_استاد #2 💟عصباني از جام بلند شدم، كي گفته كه من بدبختم؟ هنوز دو قدم دور نشده بودم كه با حرص به سمتش برگشتم: از نظر شما، اين بد نيست كه باباي آدم دسته بزن داشته باشه و مدام مامانتو سياه و كبود كنه؟ بد نيست كه داداشتم رفيق بازباشه و همش پي الواطيه خودش با رفيقاش باشه؟ بد نيست كه صابخونه مدام بياد در خونت و اجاره ي عقب افتادشو بخواد؟ با آرامش خنديد! گيج شده بودم .... _ پس مي خواي بگي كه بدبختي؟ وا رفتم ... راست ميگه. تا حالا بهش فكر نكرده بودم. اين حرفا رو هركس ديگه اي هم مي شنيد، همين فكر رو راجع بهم مي كرد. فقط تا حالا هيشكي اينقدر جرأت نداشت كه بخواد تو روم اين سوألو بپرسه. بي انرژي روي نيمكت ولو شدم. _شما راست ميگين. انگار من ... بدبختم. _ اشكالي نداره. هممون يه روزايي تو زندگيمون احساس بدبختي مي كنيم. اما مهم اينه كه بدبخت نمونيم. عجولانه حرفشو بريدم: يعني چي؟ مگه ميشه؟ شما بلدين؟ من چطوري نجات پيدا كنم؟ _ اگه دنبال نجات پيدا كردني كه لابد به شدت داري به ازدواج فكر ميكني. اما... _اما چي؟ _بي فايده اس. _منظورتون چيه؟ _شوهرتم عين بابات ميشه....تازه رفيق بازم هست! _شما از كجا مي دونين؟ #سپيده_اطمينان
موسسه فرهنگی هنری هفت اقلیم
@7eghlimehonar
: 175 کارگاه آموزش شعر کودک با تدریس دکتر ناصر کشاورز . دومین دوره . ویژه‌ی ترم زمستان۹۶ و بهار۹۷ . -این کارگاه ده جلسه‌ای ویژه بزرگسالان می‌باشد. _در این کارگاه مفاهیم و بنیان‌های شعر کودک ارائه می‌شود. _ از نفرات برتر این کارگاه جهت حضور در کارگاه تخصصی شعر کودک و نوجوان دعوت می‌گردد. ظرفیت این کارگاه بسیار محدود است آدرس موسسه هفت اقلیم: خیابان شریعتی،بالاتر از خیابان ملک، بعد از کشواد، پلاک 569 شماره تماس: 88457825 88146490 #موسسه_فرهنگی_هنری_هفت_اقلیم #هفت_اقلیم #موسسه_هفت_اقلیم #کارگاه_آموزش_شعر_کودک #کارگاه_آموزش_شعر #آموزش_شعر_کودک #برای_بچه_ها_بنویسم #کتاب_شعر_کودک #نویسنده_موفق_شویم #چاپ_آثار_شعرا #کارگاه_آموزشی_ناصر_کشاورز #موسسه_هنری_هفت_اقلیم #موسسه_فرهنگی_هفت_اقلیم #شعر_کودک #ناصر_کشاورز #hafteghlim #7eghlim#hafteghlim_art_culture_institute #novel#short_story #literature# #hafteghlim #7eghlim#hafteghlim_art_culture_institute #novel#short_story #literature
: 28 #warn #short_story #yqbab #yqdidi This is How love dies This is How situation wins over love Follow my writings on @yourquoteapp #yourquote #quote #stories #qotd #quoteoftheday #wordporn #quotestagram #wordswag #wordsofwisdom #inspirationalquotes #writeaway #thoughts #poetry #instawriters #writersofinstagram #writersofig #writersofindia #igwriters #igwritersclub
Sponsorlu bağlantılar
Sepideh Etminan
@sepideh.etminan
: 10 #صفير_عشق #داستان ,#داستان_كوتاه،#story,#short_story چهره ي ملوس دختر با چال نمكي گونه هاش، مقابل چشمان سياوش نقش بست. چشمانش را بست . نفس عميقي كشيد و گفت : من مي خوامش! اتاق در سكوت مرگ فرو رفت.تنها صداي بال مگسي، اين سكوت را برهم مي زد. طوفان شد ... مادر سياوش غش كرد.چنگيزخان با حرص سبيلش را مي جويد تا خودش را كنترل كند و سياوش را سيلي نزند. احمدخان و زنش هول هولكي خداحافظي كردند.مي دونستن كه بوي خوشي از اين ماجرا به مشام نمي رسه. حتم داشتن كه چنگيزخان هرطور شده، پسرش رو از اين وصلت منصرف ميكنه. اما هردو دلشان مي خواست كه سياوش برنده ي اين جنگ نابرابر بشه و دختر يكي يه دونه اشون را خوشبخت كنه. وقتي دو روز بعد ،سياوش با تني كبود و زخمي و لباسهايي پاره ، پا به ده بالا گذاشت، احمدخان مي دانست كه دامادي لايق دخترش پيدا كرده.به همين خاطر ، برخلاف رسومشان صيغه ي محرميتي خواند و اجازه داد كه دخترش پرستار زخمهاي سياوش باشد. ارباب سياوش را مي زد و هيچكس به دادش نمي رسيد. همه دست به يكي كرده بودند تا او را از گلنارش دور كنند. ارباب كتكش زد، لباسهايش را برتنش پاره كرد.سياوش در مقابل پدر سر بلند نكرد. هميشه براي پدرش احترام خاصي قائل بود. ارباب با بي رحمي گفت : حالا برو ده بالا خواستگاري. تو ديگه پسر من نيست. برو تا ببينم احمدخان ، دخترشو عروس يه بي سروپا ميكنه؟ سياوش به دنبال قلبش رفت. قلبش در ده بالا جا مانده بود. سياوش در تب مي سوخت و اسم گلنار را صدا مي زد. اينهمه عشق، قلب نابلد گلنار را به طپش در مي آورد. وقتي سياوش بعد دوروز تب ، چشمش را گشود و آب خواست، گلنار سجده ي شكر بجا آورد. پدربزرگ به نوه اش با عشق نگاه كرد: نازگلم، بالاخره فهميدي كه بابابزرگتم يه روز جوون بوده و قلب داشته ؟ نازگل شرمگين لبخند زد : بله باباجون، من جسارت نكردم. ولي من دوستش دارم و مامانم اينو نمي فهمه. _ اگه دوستش داري، صبر كن. بذار اون برات قدم برداره. بره سركار و بياد خواستگاريت. عشق مثل يه بازي دو نفره اس. اگه هردوتاتون تو بازي نباشيد، زود تموم ميشه. _ممنون باباجون. حسابي خسته شدين. بذارين يه چايي براتون بيارم. گلنار با عشق به مرد زندگيش نگاه كرد... به سياوشش.... اين مرد هميشه برايشان تكيه گاه بود... در دل ،از خدا براي داشتنش تشكر كرد. پايان " س.اطمينان " ٩٦/٠٢/١٧ #سپيده_اطمينان
Sepideh Etminan
@sepideh.etminan
: 6 #صفير_عشق #6 #داستان ,#داستان_كوتاه،#story,#short_story سياوش منتظر بود كه خبري از عروسي برزو و گلنار بشنوه. اما همه در اين باره سكوت كرده بودند. تا روزي كه احمد خان و همسرش براي احوالپرسي برزو آمدند. سياوش از برخورد سرد پدر و مادرش جا خورد. در جواب مادر گلنار كه حال برزو را مي پرسيد،مادر سياوش به زن احمدخان گفت: خدا رو شكر كه زود فهميديم كه دخترتون بدقدمه. وگرنه معلوم نبود چه بلايي سرمون ميومد.دكتر گفته كه تا شيش ماه ديگه مي لنگه و بعدش كم كم خوب ميشه.هرچند معلومه كه ما ديگه نمي خوايم با شما وصلت كنيم. قبل از اينكه احمدخان يا زنش عكس العملي نشون بدن، سياوش بهت زده پرسيد: آخه چرا؟ چشم غره ي چنگيز خان را ناديده گرفت و منتظر به دهان مادرش چشم دوخت . مادر با اخم و نارضايتي، دوباره برايش توضيح داد: چون بد قدمه! _ مادر ... اين حرفا چيه ؟ تقصير دختر احمدخان چيه كه تير كمونه كرد و خورد به پاي برزو؟! _تقصيرش اينه كه بدقدمه. _اگه همه مثل شما فكر كنن كه اين دختر نمي تونه تا آخرعمرش ازدواج كنه! _ اونش ديگه به ما ربطي نداره. احمدخان و همسرش با اميدواري به سياوش چشم دوخته بودند. مي ترسيدن كه حرفي بزنند و اوضاع را از ايني كه هست، خرابتر بكنند. _مادرجان... چرا به ما ربط نداره؟ مگه اون قرار نبوده كه عروسمون بشه؟ برزو چي ميگه؟ _حالا كه ديگه قرار نيست عروسمون بشه. برزو هم با تصميمون موافقه. بچه ام كه جونشو از سر راه نياورده ! _ اما من موافق نيستم. چنگيزخان با بي حوصلگي، حرف سياوش را بريد: ديگه همه چيز معلوم شده. بحث تمومه سياوش خان!هيشكي اون دختره ي بدقدم رو نمي خواد. #سپيده_اطمينان
Sepideh Etminan
@sepideh.etminan
: 7 قسمت ششم. #داستان،#صفير_عشق،#داستان_كوتاه،#short_story عصر كه شد، خانواده ي ارباب چنگيز به ده پايين برگشتند و هردو خانواده، به تكاپوي فراهم كردن مقدمات عروسي افتادند. سياوش دلش آشوب بود. خوب مي دانست كه احمدخان فقط يك دختر دارد، اما دلش مي خواست كه خودش را گول بزند. نمي توانست واقعيت داشته باشد ... يعني قرار بود كه آن دختر زيبا، همسر برزو شود. در دلش لعنت به تقديري گفت كه باعث شد برزو زودتر از او متولد شود . به پيش مادرش رفت كه مشغول تعريف از دختر احمدخان بود. حرف مادر، آه از نهادش بر آورد: احمدخان ، اگه برزو يه نظر دختره رو ببينه، حتماً عاشقش ميشه. مگه ميشه كه كسي عاشق چال گونه هاي اين دختر نشه! يك هفته مثل برق و باد گذشت. سياوش از خورد و خوراك افتاده بود. كاروان عروس مهمان خانه ي داماد بودند. همه ي ده را آذين بسته بودند. رسم بود كه داماد از خارج ده ، وارد روستا شود و تفنگداران به افتخار ورودش تير هوايي در كنند. هيچكس نفهميد كه تير كدام تفنگدار به كدام چراغ خورد و كمانه كرد و ران داماد را نشانه رفت! با صداي فرياد برزو، عروسي به هم خورد. همه به سمت داماد دويدند. خون زيادي از پايش مي رفت. حكيم سريع بر بالينش آمد. تير را از پايش بيرون كشيد و صداي فرياد برزو به جاي صداي دهل عروسي در فضاي خانه پيچيد. عروسي بهم خورد. كاروان عروس به ده بالا برگشت . از همان لحظه كه تير بر پاي برزو نشست، مهر بدقدمي هم بر پيشاني گلنار نشست. گويا دخترزيباي احمدخان قرار بود كه به جرم بدقدمي، تا آخر عمر ميهمان خانه ي پدر باشد! يكماه گذشت. هنوز هم برزو موقع راه رفتن مي لنگيد. #سپيده_اطمينان
Sepideh Etminan
@sepideh.etminan
: 2 #صفير_عشق #٥،#داستان ,#داستان_كوتاه،#short_story از آنطرف ، مادرشان با پدرشان صحبت كرده بود تا دختر احمدخان را براي برزو خواستگاري كنند. وقتي كه ارباب نظر مثبتش را به همسرش اعلام كرد، او هم فرصت را از دست نداد . به اندروني برگشت و بقچه ي پيشكشي را كه همراهشان آورده بودند ، بعنوان پيشكش خواستگاري، درمقابل بقيه ي ميهمانان به دست مادر گلنار داد. رسم براين بود كه اگر خانواده ي دختر، خانواده ي خواستگار را در شأن خود مي دانستند، مادر دختر بدون اينكه نياز باشد تا از همسر يا دخترش سوالي كند. با قبول پيشكشي و نشان دادن محتويات بقچه به همگان ، خواستگار را به دامادي مي پذيرفت. زن احمدخان، بدون لحظه اي ترديد، بقچه را بازكرد و سرويس طلاي پيشكشي و چندقواره پارچه ي زيباي درون آنرا به همه نشان داد. هر خانواده اي آرزويش بود كه دخترش را به عقد برزو خان در آورد. ارباب آينده ي تحصيل كرده ي ده پايين و قهرمان دو دوره اسب سواري ، القابي نبودند كه به راحتي قابل چشم پوشي باشند. با شنيدن صداي كل زنان، دايه ي گلنار كه از لاي در مهمانخانه همه چيز را مي ديد، خودش را به اتاق او رساند تا مژده ي عروس شدنش را به او بدهد. گلنار هنوز براي اين تغيير بزرگ، آماده نبود. _دايه جان، مطمئني كه مي خوان منو شوهر بدن؟ _آره خانم جان . با همين گوشاي خودم شنيدم. _آخه ... _آخه نداره خانم جان . ديگه كم كم داشت از وقت شوهر كردنت مي گذشت. تازه ، همه ي دختراي آبادي، آرزوشونه كه زن برزو خان بشن. پسر ارباب ده پايينه، قهرمان اسب سواري شده. آخ آخ ... مادر از قدوبالاش نگو كه دل آدم ضعف ميره! گلنار با اعتراض گفت : دايه جان !!! دايه با خنده تنهاش گذاشت و رفت سمت مهمونخونه تا ببينه كه چه خبراي جديدي گيرش مياد. #سپيده_اطمينان
Sponsorlu bağlantılar
Nima Masoomi
@masoominima
: 126 #short_story Polar bear asked; have you ever feel lonely? Penguin said; only when I'm in the middle of flock... خرس قطبی پرسید؛ تا حالا احساس تنهایی کردی؟ پنگوءن گفت؛ فقط وقت هایی که وسط جمع پنگوءن ها هستم... #داستان_کوتاه #نیما_معصومی #داستانهای_خیلی_کوتاه_خودم
هنر و ادبیات
@shabnam.art.literature
: 108 داستانک شماره ی ۱۰: (درخت و پرنده)... درخت عاشق شد، عاشق اولین پرنده ای که بر شاخه اش نشست و آواز خواند. بعد از آن، پرنده های بسیاری بر شاخه هایش نشستند و نغمه خواندند، اما هیچ کدام برای قلب درخت مثل آن اولین پرنده نبودند. حتی درخت او را از میان تمام پرنده های همشکلش نیز تشخیص می داد. هر روز صبح بهترین و بلندترین و محکم ترین شاخه اش را تقدیم آن پرنده می کرد. و از اشتیاق، سبزی برگ هایش می درخشید. پرنده هم زیباترین آوازها و نغمه هایش را بر شاخهء همین درخت می خواند. و از آن روزی که برای اولین بار آمده بود، دیگر صبحی نبود که به دیدار درخت نیاید. مدت ها روزگار همین گونه گذشت، اما روزی رسید که پرنده نیامد! درخت هرچه منتظر شد، پرنده نیامد. فردای آن روز هم نیامد، و روزهای بعد هم نیامد. دیگر سبزی برگ هایش نمی درخشید و داشت کم کم طراوتش را از دست می داد. سرانجام برگ هایش قهوه ای شدند و درخت پژمرده شد. و هیچ کس نمی فهمید که چرا درخت با آنکه از آفتاب و باران نصیب دارد آن گونه رو به زوال می رود. سایر پرنده ها نیز که بر شاخه هایش آواز می خواندند دردش را درمان نمی کردند و بعد از مدتی که دیگر خیلی بی حال شده بود آن ها نیز به سراغش نیامدند. سرانجام، یک روز وقتی درخت داشت نفس های آخرش را می کشید تا کاملا از ریشه خشک شود، صدای آشنایی قلبش را تکان داد. صدا مثل همیشه شاداب و بلند نبود، اما خودش بود، همان صدا. و بال های کوچکی که شاخه هایش را نوازش می کردند، همان بال های مهربان و آشنا بودند. فقط حالا یک نشانه به آن ها اضافه شده بود: جای زخم. و همین جای زخم ماجرای غیبت پرنده را برای درخت روشن کرد. آن گاه هر دو تسکین یکدیگر شدند. درخت با هر نغمهء پرنده دوباره سبز و سبزتر شد. و پرنده بال زخمی اش را لابه لای برگ های او مرهم گذاشت. به این ترتیب، پرنده که بعد از بهبودی اولیهء زخمش خود را به هر زحمتی بود به درخت رسانده بود، مدت ها همان جا ماند که تا زخمش کاملا بهبود پیدا کند. و سرانجام وقتی از روی شاخه پرواز کرد درخت می دانست که صبح دیگر باز هم پرنده را می بیند #داستانک_های_شبنم #شبنم_حکیم_هاشمی #shabnam_hakimhashemi #shabnamhakimhashemi #کتاب #داستان #داستانک #رمان #ادبیات #داستان_کوتاه #story #shortstory #short_story #short_stories #novel #novels #minimalstory #minimal_story #writer #writers #نویسنده #داستان_مینی_مال #داستان_نویس #داستان_نویسی.
: 108 . . در "موراتالى"، خانه گرم بود. مِدوسيا، شال لمه ى سياه ، دورش ، رو به آتش تن اش را روى هوا مى لغزاند. توده هاى كوچك هوا را به سوى سولودون پرتاب مي كرد. عطر، موهاى خيسِ سياه، قطرات ريز آب.. مدوسيا دستش را فرو برد توى گودى عميق كمرِ باريك اش . به طرف سولودون چرخيد. نزديك شد. دست اش را پر از خونِ معطّر، از كمر بيرون كشيد. سولودون سرش را خم كرد. نفس گرفت. مدوسيا باز چرخيد. خون را مثل غبارِ نرم، در هوا پخش كرد. سولودون ديوانه شد. خودش را انداخت روى مدوسيا. از شانه ها شروع كرد. مدوسيا تقلّا مى كرد؛ بى صدا،لغزان. سولودون ذره ذره او را مي بلعيد . نفس اش سخت شد؛ بلعيدنْ سخت تر.. مدوسيا داشت تمام مى شد؛ سولودون، ده سالْ پيرتر. (بخشى از داستان "سولودون" از مجموعه داستان "موراتالى"- نسيم تيمورپور) #داستان #موراتالى #داستان_ناتمام_بخوانيم #نسيم_تيمورپور #اوهام #story #shortstory #short_story #uncompleted #nasim_teimourpour #imagine #imagination #morataly #suludun #dream #artwork #contemporary_art
Sepideh Etminan
@sepideh.etminan
: 4 #صفير_عشق #٤. #داستان ،#داستان_كوتاه،#Story,#Short_story دختري با چشماني شهلا كه ازشون آتش مي باريد، زنجير تاب را به دست گرفته بود و با خشم به او مي نگريست : اين تاب براي منه. شما به چه حقي روش نشستين؟ از حركت دخترك خنده اش گرفته بود، اما بدش نمي آمد كه كمي سربسرش بگذارد. _ مطمئنين كه تاب براي شماست ؟ روش كه اسمي نوشته نشده! دخترك با غيظ پا به زمين كوبيد و با اين كار شليته ي پرچينش، تاب قشنگي خورد كه نظر سياوش رو به خودش جلب كرد. دخترك با حرص ، زنجير تاب را تكان داد: زود از روي تابم بيا پايين. داري خرابش ميكني . ممكنه بشكنه. سياوش از تاب پايين آمد و دست به سينه مقابل دخترك ايستاد : خانم ، من از تاب پايين اومدم. ولي الان كه ميرم پيش احمدخان ، بگم شما كي بودين كه بجاي پذيرايي از مهمونش، اونو از تاب پياده كردين؟ با شنيدن اين حرف ، گلنار با دو دست توي سرش زد و گفت : واي خداجون ... بدبخت شدم. چرخيد و خواست به سمت عمارت بدود كه گوشه ي دامنش به گوشه ي پايه ي تاب گير كرد. مجبور شد برگرده و آزادش كنه. سياوش هم ايستاده بود و با حظي وافر، به دستپاچگي دختر نگاه مي كرد. شليته اش كه آزاد شد، قدمي به سمت سياوش برداشت : آقا ... لطفاً به كسي نگين كه من باهاتون حرف زدم. تو ده ما ، اينكه دختري با پسر نامحرمي حرف بزنه رو خيلي بد مي دونن. منم اگه شما روي تاب مخصوصم ننشسته بودين، هيچوقت باهاتون حرف نمي زدم. قول ميدين كه به كسي چيزي نگين ؟ سياوش همانطور دست به سينه ، لبخندي زد و حركتي به عنوان موافقت به سرش داد و دخترك را خوشحال كرد. دخترك لبخندي نمكين حواله ي سياوش كرد و او را اسير چال گونه اش نمود. سياوش با چشماني براق و قلبي طپنده، به نزد گروه مردان بازگشت. #سپيده_اطمينان
Sponsorlu bağlantılar
The Sama Albarawi ♩☕
@samaalbarawi_arts
: 54 الرابط في ال bio ، لمتابعة القصه 👍 تابع الصفحه ع الفيس بوك 🤗 نبذة عن القصه : #ساحة_المعركه أنُثى ولن نحدد لها حاله ولا عمرٌ ، هي مرآة الإناث. ولكنها ككل البشر تمر في ساحة الحياه ، ومعها سلاحها الذي تصارع به ، كي تصل إلى الطريق الصحيح . يا تُرى ما هو سلاحها ؟ مع من هي معركتها ؟ ما الذي تنشده لنا ؟ تقاوم الحب لآلامه، ومن ثم تجد نفسها في مكيدة الحياه ، لقد وقعت في الفخ . معتقدات نتوارثها ، يهجرون القلب و يصغرون من حجمه ، وذلك لأنهم يروا أن القلب لا يفقه ، وأن القلب فقط للهوى و الروايات الرومنسية. من لم يُحكم قلبه حين يناديه ،يضيع في هاوية الغباء ، ككل المهرجين ها هناك . #سماء_البروي #كتاباتي #قصه_قصيره #قصتي_رقم_2 ❤👀 ترقبوا #قصه #story #shortstory #short_story
محمودرضا ترابی پور
@mahmoud.torabipour
: 16 . از کتاب « شب و طلب » پژوهشی در قالب نظم و نثر #محمود‌رضا‌ترابی‌پور #شب_و_طلب #عاشقانه #عارفانه #شعر #شاعر #داستان #داستان_کوتاه #رمان #عرفان #مقالات_عرفانی #روانشناسی_عرفانی #ادب_فارسی #اینستاگرام #mahmoudrezatorabipour #poem #poet #poets #poetry #story #short_story #literature #art #love #international #universal #worldstar #persian #instagram #2018
Sepideh Etminan
@sepideh.etminan
: 9 #صفير_عشق #قسمت_سوم،#داستان_كوتاه،#داستان،#Story,#Short_story,#3 مهمانها در روز موعود با دبدبه و كبكبه وارد شدند.از اونجا كه جاده ي بين دوتا ده بسيار ناهموار بود، ترجيح داده بودن بجاي اتل، با اسب بيان. اسب سواري توي اين منطقه خيلي باب بود و هرساله مسابقه ي اسب سواري بزرگي توي منطقه برگزار مي شد كه قهرمان دو دوره ي آخرش برزوخان بود و از اين بابت خودش و پدرش ، خيلي به خودشون افتخار مي كردند. سياوش اصلاً حوصله ي مهموني و برنامه هاي مربوط به اون رو نداشت .اما به خاطر دستور پدرش ، بجاي اسب سواري با اسب مورد علاقه اش توي دشت، مجبور شده بود كه توي خانه ي ارباب ده بالا بشينه و به افاضات پدرش درباره ي مهارتها و تواناييهاي برزو خان گوش بده. مادر برزو، از همون نظر اولي كه به گلنار خاتون انداخت ، اونو پسنديد. دخترك به لطافت و ظرافت گلبرگ گل بود . پوست گندمگون ، لبهاي كوچيك و سرخ و دو تا چال قشنگ كه موقع لبخند روي گونه هاش مي افتاد، در كنار چشمهاي نجيبش، تركيب دلپسندي ايجاد كرده بود. بعد از ناهار، مردها و زنها به اصرار صاحبخانه به چرت قيلوله پرداختند تا خستگي راه از تنشان زدوده بشه. اما سياوش خوابش نمي آمد. با اجازه ي ارباب ده بالا،به باغ پشت خانه رفت تا نفسي تازه كند. هوا خوب بود و بوي گل هاي خودرو و چمن تازه ، حسابي مستش كرده بود. به اواسط باغ رسيده بود كه تابي ، نظرش رو به خودش جلب كرد. روي تاب نشست. چشمهايش را بست و به نغمه ي سرخوش پرندگان گوش سپرد. دقايقي بيش ، از اين حالت لذت نبرده بود كه با حركتي ناگهانيي كه شخصي بر تاب وارد كرد، نزديك بود زمين بيفتد. #سپيده_اطمينان
Shayan Khalesi
@shayan296
: 57 . نظریات فراوانی درباره #نقد #داستان هست تو حوزه #نقد_ادبی ، ولی به نظر من ساده ترین و موثرترینش، چیزی جز «نظر خودم» نیست: «داستان #خوب، داستانیه که با خونده شدنش نه تنها تموم نشه، که تازه در خواننده شروع بشه، و در #بازخوانی های چندباره بعدیش هر بار همون تاثیر بار اول رو داشته باشه!» . با این حساب کدوم داستان می تونه از این #آزمون سرفراز بیرون میاد؟ بازم خیلی ها! نمونه میخواین؟ #شرط_بندی اثر آنتوان #چخوف . ده ها بار این #شاهکار رو کلمه به کلمه خونده م و آخرین بارش امشب دوباره، و از آرزوهامه بتونم این داستان رو به #روسی چخوفی اش بخونم! . تو #ترجمه ها هم، به مطابقت های بسیار، بهترینش ترجمه #انگلیسی مشترک #موری و #کوتلیانسکی (1915) هست، که هرچند قدیمیه، ولی سلیس و به شدت رساست، و روی وب هم هست! بسملا! . #ادبیات #داستان_کوتاه #Bet #Chekhov #Masterpiece #Short_story #Literary_criticism #Criteria #Rereading #English #Murry #Koteliansky #Translation #literature #Reading . .
Sponsorlu bağlantılar